مهمونی...

 

معمولا وقتی کسی ما رو به یه مهمونی خاصی دعوت می کنه ما هم سعی می کنیم که یه جورای خاصی به اون مهمونی بریم مثلا بهترین لباسمون رو بپوشیم و خوب به سر و وضعمون برسیم و اینکه سعی می کنیم که با دست خالی نریم به اون مهمونی؛ با یه هدیه ای بریم... شاید با یه هدیه خاص...

دارم فکر می کنم که این روزا که همه ما به یه مهمونی خاص دعوتیم من توی دستام چی دارم که واسه اونی که منو هم دعوت کرده ببرم... می بینم هیچی... توی دستام هیچی...!!

امّا... می تونم با سرمایه قلبم به این مهمونی برم؛ با همه دارایی ام که محبت میزبانه یا نه اصلاًَ خود میزبانه...

و آخر این مهمونی هم محبتش رو هدیه می گیرم و یا شاید بازم خودش رو...

روزهای سخت...

میگن اگه یه روز توی زندگیتون واستون درد و غم و ناراحتی ای پیش اومد، از اون ناراحتی پیش دیگران حرف نزنید...گله و شکایت نکنید. روزای سخت توی زندگی واسه همه پیش میاد،غمتون رو پنهان کنید و به خدا پناه ببرید...

منم نمی خوام از روزای سختی که این چند وقت داشتم حرف بزنم و یا گله کنم...

پس به خدا پناه می برم چون خداوند وعده داده که "إنّ مع العسر یسراًَ"

و وعده خدا هیچ وقت خلاف نیست...

هر چند گفتنش آسونه و عمل کردنش سخت امّا:

باید خلیل بود و به یار اعتماد کرد

گاهی بهشت فقط در دل آتش فراهم است...