تاريخ : یکشنبه 28 خرداد1391 | | نویسنده : ندا

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد


برچسب‌ها: مبعث

تاريخ : شنبه 27 خرداد1391 | | نویسنده : ندا

 

...هزار بار به تاراج رفت و من هر بار،

ز عاج ساختم آن خانه‌ی خیالی را

پریده رنگ‌تر از خاطرات عمر من‌اند

مگر خزان‌ زده سیب و ترنج قالی را؟

 *

 نشان نیافتم این بار هم ز گمشده‌ام

هر آن‌چه پرسه زدم عشق و آن حوالی را

در آن غریبه به هر یاد – آن خراب‌آباد –

نمی‌شناخت دلم، یک تن از اهالی را

 *

 بهار نیست، زمستان پس از زمستان است

که خود به هم زده تقویم من، توالی را

...

" بخشی از غزل آرام"

"حسین منزوی"


برچسب‌ها: حسین منزوی, شعر عاشقانه

تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد1391 | | نویسنده : ندا

از منزل کفر تا به دین یک نفس است

وز عالم شک تا به یقین یک نفس است

این یک نفس عزیز را خوش می دار

کز حاصل عمر ما همین یک نفس است.

"خیام"


برچسب‌ها: خیام

تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد1391 | | نویسنده : ندا

 سلام رفیق...

کمی حرف دارم باهات...

میشه دستمو بگیری؟! میشه لایق بدونی و بیای کنار قلبم بشینی و به ضربان احساسم گوش بدی؟!

میشه دوباره منو هوایی خودت کنی؟!

چرا رفیق؟! این دل که همیشه هوایی تو بود، چی شده که این روزا...

آه...نکنه؟!

نه... تو منو رها نمی کنی... تو قول دادی آخه...

تو گفتی که از رگ گردن به من نزدیک تری... دستمو می ذارم روی رگ گردنم، برای لمس تو... یادم میاد که میگن رگ گردن نشونه غیرته...این روزا چه بی غیرت شدم من که تو رو با این همه  نزدیکی احساس نمی کنم! که تو رو با این همه نزدیکی به چیزای این همه دور از خودم می فروشم!!

گفتی جای تو، توی قلب منه، حالا دستمو می ذارم روی قلبم... می خوام دوباره با تو عهد ببندم.

می ترسم... می ترسم از این بستن دوباره و ...شاید شکستن دوباره!!

رفیق قاصدک می گفت:" تو ناز داری و ما باید نازت رو هر چقدر که باشه بکشیم، چون تو دلبر یکی یه دونه ای..."

ما عهد می بندیم که تو ناز کنی و ما ناز بکشیم، آخرش ما عهد می شکنیم و... این تویی که ناز ما رو می کشی.

بستن و شکستن...

شکستن و بستن...!!

عهدی بسته میشه و میشکنه

و عهدی شاید شکسته میشه تا دوباره بسته بشه!

"رشته محبت تو را پاره می کنم؛ تا گره زنم... شاید به تو نزدیک تر شوم!"

حالا که باز مث همیشه من عهد شکستم، تو باز منو به یاد خودت انداختی، تو باز اومدی و... آخ که چقدر دلم برات تنگ شده بود رفیق...

آره؛ چه خوش گفت رفیق قاصدکم: "تو دلبر یکی یه دونه ای..."

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر

این مهر بر که افکنم این دل کجا برم؟


برچسب‌ها: چند خط از سر دلتنگی

تاريخ : سه شنبه 23 خرداد1391 | | نویسنده : ندا

 

تا به کی باید رفت

از دیاری به دیاری دیگر

نتوانم، نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهاری دیگر

آه، اکنون دیریست

که فرو ریخته در من، گویی،

تیره آواری از ابر گران

چو می آمیزم، با بوسه تو

روی لبهایم، می پندارم

می سپارد جان عطری گذران

***

آنچنان آلوده ست

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می لرزد

چون ترا می نگرم

مثل اینست که از پنجره ای

تکدرختم را، سرشار از برگ،

در تب زرد خزان می نگرم

مثل اینست که تصویری را

روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم

شب و روز

شب و روز

شب و روز

***

بگذار

که فراموش کنم.

تو چه هستی، جز یک لحظه،

یک لحظه که چشمان مرا

می گشاید

در برهوت آگاهی!

بگذار

که فراموش کنم.

"فروغ فرخزاد"

 


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد, شعر عاشقانه, شعر نو

تاريخ : پنجشنبه 18 خرداد1391 | | نویسنده : ندا

من سالهای سال مردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می توانی

یک ذره

یک مثقال

مثل من بمیری؟

"قیصر امین پور"


برچسب‌ها: قیصر امین پور, شعر نو

تاريخ : سه شنبه 16 خرداد1391 | | نویسنده : ندا

 

با توام
ای لنگر تسکین!
ای تکان‌های دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف‌های آفتابی!
ای کبود ِ ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور، ای دلشوره‌ی شیرین!
با توام
ای شادی غمگین‌!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی‌دانم!
هر چه هستی باش!

اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!

"قیصر امین پور"


برچسب‌ها: قیصر امین پور, شعر نو, شعر عاشقانه

تاريخ : سه شنبه 16 خرداد1391 | | نویسنده : ندا
عاشقی...

از ما که گذشت

بگذار کمی...

زندگی کنیم

ـ روزگار...


برچسب‌ها: چند خط از سر دلتنگی

تاريخ : شنبه 13 خرداد1391 | | نویسنده : ندا

 

 



تاريخ : شنبه 13 خرداد1391 | | نویسنده : ندا

 

ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود

 خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود

حتم دارم در شب میلادت، ای غوغاترین 

 حضرت حق نیز در کارش تأمل کرده بود

هر فرشته، تا بیایی، ای معمایی ترین

بال های خویش را دست توسل کرده بود

تمام لذت عمرم در این است

که مولایم امیرالمومنین است


برچسب‌ها: علی علیه السلام

تاريخ : سه شنبه 9 خرداد1391 | | نویسنده : ندا

 

راز این داغ نه در سجده ی طولانی ماست

بوسه ی اوست که چون مهر به پیشانی ماست
شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار

باز هم پنجره ای در دل سیمانی ماست
موج با تجربه ی صخره به دریا برگشت

کمترین فایده ی عشق پشیمانی ماست
خانه ای بر سر خود ریخته ایم اما عشق

همچنان منتظر لحظه ی ویرانی ماست
باد پیغام رسان من و او خواهد ماند

گرچه خود بی خبراز بوسه ی پنهانی ماست

"فاضل نظری"


برچسب‌ها: فاضل نظری, شعر کلاسیک, شعر عاشقانه, شعر عارفانه

تاريخ : دوشنبه 8 خرداد1391 | | نویسنده : ندا
اگر نمی آیی

فاصله را کم کن

نزدیک تر بیا...

مرا نه...

تنهایی ام را در آغوش بگیر!

من چیزی جز

تنهایی ام نیستم!

 


برچسب‌ها: چند خط از سر دلتنگی

تاريخ : یکشنبه 7 خرداد1391 | | نویسنده : ندا

نشد یک لحظه از یادت جدا دل

زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل

ز دستش یک دم آسایش ندارم

نـمی دانم چه باید کــــــرد با دل

هزاران بار منعش کردم از عشق

مگر برگشـــت از راه  خطـــا دل

به چشمانــت مرا دل مبتلا کرد

فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل

از این دل داد من بستان خدایا

ز دستش تا به کی گویم خدا دل

درون سینـــــــــه آهی هم ندارد

ستمکش دل، پریشان دل، گدا دل

به تاری گردنش را بستـــه زلفت

فقیر و عاجز و بی دست و پا دل

بشد خاک و ز کویت برنخیزد

زهی ثابــت قدم دل باوفا دل...

" لاهوتی"


برچسب‌ها: لاهوتی, شعر کلاسیک, شعر عاشقانه

تاريخ : شنبه 6 خرداد1391 | | نویسنده : ندا

چقدر خسته ام

از تکرار این روزهای

 بی تو تکراری!

چقدر خسته ام از این

بیهوده امیدواری

از این چشم انتظاری تکراری...

چقدر خسته ام از این

دلتنگی، خیال تکراری...

چقدر خسته ام از یک

اتفاق محال تکراری!

چقدر جای بودنت

کنار من خالیست!

چقدر خسته ام از این

جای خالی تکراری...

همیشه من به یاد تو هستم

همیشه چشم براهم که بیایی

همیشه تو در وادی تردیدی

استخاره می کنی که بیایی!

چقدر خسته ام از این

حال تکراری...

چقدر خسته ام از آمدنت!!

از این اتفاق محال تکراری...


برچسب‌ها: چند خط از سر دلتنگی

تاريخ : پنجشنبه 4 خرداد1391 | | نویسنده : ندا

عبور باید کرد

صدای باد می آید، عبور باید کرد.

و من مسافرم، ای بادهای همواره!

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.

مرا به کودکی شور آب ها برسانید.

و کفش های مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبایی خضوع کنید .

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرّر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید.

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک.

و در تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا بهم بزنید.

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.

حضور "هیچ" ملایم را

به من نشان بدهید!

"سهراب سپهری"

 


برچسب‌ها: سهراب سپهری, شعر نو

تاريخ : چهارشنبه 3 خرداد1391 | | نویسنده : ندا

من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم

اگه زندگی برام چشم تماشا بذاره

بی تو دنیا نمی ارزه تو با من باش و بذار

همه دنیا منو همیشه تنها بذاره....


برچسب‌ها: جانا سخن از زبان ما می گویی